تبليغاتX
...و این قصه ی بودن من است....


...و این قصه ی بودن من است....

بودن ناتمام من!
می دانم که نمی آیی
کاش یک شب خوابِ آمدنت را می دیدم

می دانم که سنگ نمی شوم
کاش یک شب خواب می دیدم که مجسمه شده ام
و دلم برای هیچ کس تنگ نمی شود

می دانم که بال ندارم
کاش یک شب خوابِِ پر زدن و پریدن و اینجا نبودن را می دیدم
بی نگرانی...
بی ترس از رفتن و دیگر بازنگشتن

می دانم که نمی شود
کاش یک شب تمام این ها را به خواب می دیدم
بیدار که می شدم بی بال، بی تو، بی آنکه پشت سرم را نگاه کنم
برای همیشه می رفتم....

حاشیه:
دوستم متنی نوشته بود... من هم در جوابش متن دیگه ای نوشتم
چیزی شده شبیه یک مناظره... از اینجا می تونید بخونیدش: علت
متن اول و آخر رو  اون نوشته دومی رو من

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت11 بعد از ظهرتوسط قاصدک |
ر و ش ن ف ک ر ی
اس ام اس که می دهم جواب می دهی: " کمی روشن فکر باش. "
حالا می فهمم که من نه روشن فکرم نه قرار است روشن فکر شوم اگر روشن فکری
همین هاست که تو و دوستان روشن فکرت!! برایم تجویز می کنید
همیشه هم خیال کرده ام هستیِ آدم ها بزرگ تر از این هاست که با برچسپ زدن
بشود توصیفش کرد.

اصلا من حالم از این کلمه به هم میخورد
محض رضای خدا پیش من یکی به کارش نبر.

 

بی ربط:
تو هم یک زخم روی همه ی زخم های دیگر، حالا چه فرقی می کند یک زخم کم تر یا بیشتر؟!


همین طوری:
می روم توی یکی از وبلاگ هایی که نوشته ام را به اسم خودش کپی زده
برایش می نویسم: آقای مثلا محترم این دزدی است و تو عرضه نداری خودت بنویسی
و هر چه از دهانم بر می آید بارش می کنم...
آدرس وبلاگم را نمی نویسم ، فقط یکی از ایمیل هایم را  به جا می گذارم
تمام نوشته هایش کپی است و مطمئنا نمی فهمد صاحب کدام وبلاگ آمده یقه اش را گرفته
دوست ندارم دوباره از اینجا سر در بیاورد

برداشته شماره اش را برایم ایمیل کرده که:" اگه دوست داشتی فحش بدی یا با لهجه ی من
آشنا بشی زنگ بزن...."
آخرش هم نوشته:" ولی به اندازه ی سر سوزنی به خودت اجازه نده درباره ی من فکر بدی
بکنی که نمی بخشمت" 

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط قاصدک |
تمام دلخوشی ام از این دنیا
شعاع نور کم جانی است
که ظهر ها از لابه لای این پرده می تابد


و ابرهایی که هر غروب
در امتداد مسیر همیشگی ام
نگاهم را از عابران می دزدند
و سربه هوایی ام را باعث می شوند

و شب هایی که وقتِ خواب بارش برف را آرزو می کنم
و صبح هایی که دهانشان را بر آرزوی شبانه ام کج می کنند
اما من دست هایم را برای در آغوش کشیدنشان باز می کنم 
که هر صبح یعنی: فرصتی به قدر یک زندگی.

دلخوشی من این است
که آواز های خوشبختی ام از هندزفری ها و اسپیکرها نمی آیند
باران موسیقی خوشبختی من است
... زمزمه ی رود
... و هوهوی باد
و هر چه که نامش آواز طبیعت باشد 

تمام دارایی ام از این دنیا
دلی است که یادش داده ام
هیچ غمی همیشه ماندنی نیست 

این ها سهم کوچک من از تمام این دنیاست
با این همه اگر خوشحالت می کند
میدهمش به تو
برش دار 
همه اش مال خودت
من به جای تو اخم می کنم
من به جای تو شب ها بغض می کنم
من راه می روم و به زمین و زمان بد می گویم
تو فقط یک دلِ سیر برایم بخند.......

 

پیوست:
۱ـ این را یک ماه پیش نوشته ام اما چون هنوز هم اعتبار دارد!! گذاشتمش اینجا....

۲ـ گاهی که نوشته هایم مخاطب خاص دارند این مخاطب خاص همیشه یک شخص نیست
یعنی حالا برای شخص خاصی نوشته ام اما دفعه ی بعد ممکن است برای کس دیگری بنویسم 
حتی بیشتر وقت ها مخاطب متن کسی است و مخاطب بی ربط کس دیگری
این مخاطبان خاص هر که هستند دوست ندارم اسمی ازشان ببرم
فقط خواستم بدانید مخاطبِ خاص من همیشه آدم ثابتی نیست.

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت6 بعد از ظهرتوسط قاصدک |
* نگاهم از پنجره روی گربه ی نشسته بر سر دیوار مانده
و دارم فکر می کنم این جمله ی من بود یا تو ؟!!
کی بود که می گفت:
آدم بالاخره یک روز حوصله اش سر میرود
آخرش همه چیز تکراری و کسل کننده می شود
بعد باید یک روز همه ی کاسه بشقاب ها را روی هم بشکند و برود........

 

* پله پله با هم می رفتیم
کداممان جا ماند
که حالا این قدر از هم فاصله داریم؟

 


 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت7 بعد از ظهرتوسط قاصدک |
راحت باش اما من از تو نمی گذرم!
دارم از خشم منفجر می شوم.
من همیشه به چند بازدید کننده ی اینجا راضی بودم...
هیچ وقت نخواستم آمار بازدید کننده هایم را بالا ببرم...
این طوری خیالم راحت بود کسی نوشته هایم را توی وبلاگش کپی پیست نمی کند
اما امروز دیدم با وجود همین دو ــسه بازدید کننده در روز هم، این اتفاق افتاده....

من می توانم کسی که پولم را می دزدد ببخشم
اما کسی که نوشته هایم را می دزدد تا آخرِ دنیا نمی بخشم 
این نوشته ها برای من عزیزند
عزیزند چون بخشی از بودن منند 
تمام آن بخشی که هیچ وقت کسی را نداشتم تا برایش از آن حرف بزنم
بخشی که بغض شد و توی گلویم ماند 
و اگر اینجا نبود همیشه همان طور می ماند و به لبخند تبدیل نمی شد
عزیزند چون مال منند
عزیزند چون میخواستم نویسنده باشم و نشد.....
رویاهایم را به دستِ باد سپردم چون بابا دخترِ نویسنده نمیخواست
بعد حالا باید نوشته هایم را توی وبلاگ های دیگران پیدا کنم.....

بعضی آدم ها چقدر بی شعورند.................

 

پیوست:
۱ـ نوشته مال دیروز است... همان دیروز راست کلیک وبلاگ را قفل کردم مطمئنم این جور آدم ها
به خودشان زحمت نمی دهند یک متن آماده را هم تایپ کنند.

۲- دل کسی هم برایم نسوزد که نشد نویسنده باشم....خیلی وقت است فهمیده ام نوشتن را
برای دلِ خودم دوست دارم نه دیگران .

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت0 قبل از ظهرتوسط قاصدک |
نقطه می شوی.
تصویرت را با آبرنگ می کشم
نگهش می دارم تا یک روز بارانی
باران که می آید بی چتر می دوم توی خیابان
و تصویرت را به جوی روان کنار خیابان می سپارم
قطره های باران چهره ات را می شویند و آبرنگ ها را پخش می کند روی صورتت
روی دست ها و پاهایت 

آب تو را با خودش می برد
من هم می آیم... می آیم و خیره خیره نگاهت می کنم
تند تند می روی
همراهت می دوم... خیس می شوم
مثل تو... مثل چشم هایم 

توی آب جوی چرخ می خوری و می روی    
داری محو می شوی... لکه های کمرنگی ازت به جا مانده
شاید هم اصلا چیزی نمانده
فقط منم که می دانم روزگاری روی آن جای خالی تصویر تو بود

نیستی
می روی
دیگر نمی دوم
دور می شوی
می ایستم
چشم هایم را می بندم
مثل یک نقطه ی ریز در ذهنم ته نشین می شوی.  

پیوست:
۱ـ متن بالا کاملا خیالی است و در جهت پرورش قوه ی تخیل نوشته شده هیچ ارزش دیگری هم
ندارد.

۲ـ من کلا پست های خیالی نمی نویسم. اگر هم بنویسم تخیلی بودنش را اعلام می کنم
مثل همین یکی.

بی ربط:
تو بلد نبودی فرق بین آدمِ خوب و آدمی که خوب حرف می زند را بفهمی
غصه نخور... من هم بلد نبودم
خواستم برای تو کلاس گذاشته باشم!

نکته ی مهم:
هوراااااا..... من زنده م
این را برای چند دوستی نوشتم که می دانستند یک شب خواب دیده ام و در خواب
صدایی گفته بود پاییز که به آخر برسد می میرم
هورا را از طرف خودم گفتم ها 
شما هم اگر دلتان خواست هورا بگویید
من که بدم نمی آید
تازه ته دلم هم قند آب می کنند....

توضیح:
بی ربط و نکته ی مهم خیالی نیست....

 

+نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت7 بعد از ظهرتوسط قاصدک |
توی خیابانم... از میان برگ هایی که روی زمین افتاده اند عبور می کنم.
توی سینه ام غم دارد پیش روی می کند... دارد فضای سینه ام را پر میکند.
قیافه ام اما اصلا شبیه آدم های غمگین نیست. اخم کرده ام و با پاهایم برگ ها را لگد می کنم.
این طوری به آدم های خشمگین بیشتر می مانم تا غمگین.
به خودم میگویم: تو ناراحت نیستی...... عصبانی هستی!
عمدن دارم حس هایم را با هم قاطی می کنم که غم مجال بروز نیابد.
نمی دانم چرا اما خشم را به غم ترجیح می دهم. شاید چون خشم قوی تر از غم است.

کمی بعد حس هایم واقعا قاطی شده اند.
دلم میخواهد به جایی مشت بزنم. دلم میخواهد گریه کنم.
حتی اگر توی خیابان باشد.حتی اگر رهگذران با تعجب نگاهم کنند و خیال کنند که شکستِ
عشقی خورده ام
مهم نیست......
کسی چه میداند من برای خودم گریه می کنم.
برای قاصدکی که دارد از من دور می شود.
برای خودم که دارم عوض می شوم. دارم آدم دیگری می شوم.
به کجا چنگ بیندازم و خودم را نگه دارم؟

چیزی راه نفسم را بسته. دارم از بی هوایی خفه می شوم.
دلم می خواهد از گریه هق هق کنم.
می خواهم بنشینم وسط همین برگ ها و عر بزنم.
می خواهم این احساس لعنتی را خالی کنم.
اگر آدم های دلسوز!! خودشان را قاطی ماجرا نکنند این کار را می کنم اما
اشکی نیست.......
اشکی نیست.......
جایی را نمی شناسید که به آدم اشک بفروشند؟

پیوست متن:
 ۱ـ همچنان در  مرخصی به سر می برم.... میخواستم این نوشته را بعدن ثبت کنم اما فکر کردم
 بعدها اینجا نوشتنش بی معنی می شود. وقتی آن قدر از این روز دور شوم که با خواندش احساس
کنم از حال و هوایش دور افتاده ام مسلما دیگر ثبتش نمی کنم. مثل خیلی از نوشته هایی که
قرار بود اینجا بنویسمشان و هیچ وقت ننوشتم .چون زمانش گذشت.....

۲ـ خواهش می کنم برای این پست هم نظر نگذارید.گاهی آدم دلش نمی خواهد چیزی بشنود.
می خواهد خودش راهش را پیدا کند. امیدوارم درک کنید.

۳ـ من آدم هایی که مدام نق می زنند و گله می کنند و فکر می کنند دنیا در حقشان ظلم
کرده و خیلی بدبختند را دوست ندارم.

۴ـ پیوست ۳ را نوشتم که بگویم: نه احساس بدبختی می کنم نه مشکل خیلی حادی دارم
این برشی از زندگی بود........نه تمامی اش.
آدم هایی را که می خواهند به دیگری تلقین کنند غم و غصه دارد را هم اصلا دوست ندارم!!


برای س ح ر:

سحرم
جای خالی ات را هیچ کس پر نکرد.
چشم به راهت بودم
بازآمدنت روشنم کرد
خوشحالم که دنیای مجازی ام
دوباره عطرِ خوبِ حضورت را دارد
میدانی
خیال می کنم آرزوی من برای بازگشتت
در تغییر تصمیمت بی تاثیر نبوده
شاید فقط خیال باشد
اما این خیال
سراپا شوقم می کند.

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت7 بعد از ظهرتوسط قاصدک |